تبليغاتX
راه پر خون

به نام آفريننده دنيايي غربت

سلام امروز اومدم يه داستاني رو براتون تعريف كنم كه فكر نكنم پندي نداشته باشه.

يه رو توي اين دنياي غريب دو تا عشق كنار هم بودم اما تنها فرقي كه اين عشق با عشقاي ديگه داشت اين بود كه يكي از اين دو نابينا بود وگفته بود كه اگر روزي يه آدم پيدا بشه كه چشاشو به من بده من حتما با شما ازدواج مي كنم بعدي چندي روزها كه سپر شد دو تا چشم براي طرف پيدا شد بعد از پيوند چشم وقتي كه تونست عشق خودشو ببينه ديد كه اونم نابينا ست بعد با كمال سراعت به او گفت كه من نمي تونم با شما ازدواج كنم چون شما نابينا هستيد بعد عشق ديگه گفت مشكلي نيست فقط مواظب چشام باش.

+ نوشته شده توسط حجت در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 22:5 |

در بيمارستاني دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت رو تختش بشينه تخت او در كناره پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد آنها ساعت ها با يك ديگر صحبت مي كردند از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم صحبت ميكردند.

هر روز بعد از ظهر بيماري كه تختش در كنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهاي كه او بيرون از پنجره ميديد براي هم اتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر دراين مدت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه ميگرفت.

اين پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه اي زيباي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي يشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن به منظره بيرون زيباي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افقي دور دست ديده ميشود. همان طور كه مرد در كنار پنجره اين جزييات را توصيف ميكرد هم اتاقيش چشمانش را مي بست واين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد.

روزها و هفته ها گذشت

يك روز صبح پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمه بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد اتاق را ترك كرد. آن مرد به آرامي و درد بسيار خود را به كنار پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.

در كمال تعجب، او با يك ديوار مواجه شد.

مرد، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميكرد چنين مناطق دل انگيزي را براي او توصيف كند؟؟؟ پرستار پاسخ داد:« شايد او مي خواسته به شما قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند.»

+ نوشته شده توسط حجت در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 0:0 |

دوست داشتن از عشق برتر است.     عشق يك جوشش كوراست و پيوندي از سر نابينايي،     دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال.               عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد وهرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،      دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد.                   عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد                   دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند.                    عشق طوفاني ومتلاطم است،                   دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن و انديشيدن "نيست،                        دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن رااززمين ميكند و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.             عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،             دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.          عشق يك فريب بزرگ و قوي است ،              دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي،بي انتها و مطلق.              عشق در دريا غرق شدن است،                   دوست داشتن در دريا شنا كردن.                  عشق بينايي را ميگيرد،             دوست داشتن بينايي ميدهد.             عشق خشن است و شديد و ناپايدار،                       دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.                      عشق همواره با شك آلوده است،                     دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير.                       ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،                از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.                      عشق نيرويي است در عاشق ،كه او را به معشوق ميكشاند،                              دوست داشتن جاذبه اي در دوست ،كه دوست را به دوست مي برد.             عشق تملك معشوق است،                      دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.                      عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،                          دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد ومیخواهد كه همه ي دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.                       در عشق رقيب منفور است،                            در دوست داشتن است كه:“هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند”كه حسد شاخصه ي عشق است                        عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگرد د                   دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است يك ابديت بي مرز است از جنس اين عالم نيست.

+ نوشته شده توسط حجت در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 3:0 |